به همون اندازه میترسیدم. ازینکه هیچ وقت برنگرده، ازینکه شب سیاه همیشگی شه...همیشگی شد..برنگشت.
چقدر اون روزها غمگین و مستاصل بودم ...همه ی شب عکسش روی گوشیم بود و اشک میریختم...
نمیدونم چرا اما ته دلم اون روزها با همه غم اش برام بهتر بود ، چون ته ته اش یه امیدواری وجود داشت...
نمیدونم شاید اون از وضعیت الانش راضی تر باشه.
برچسب:
نویسنده: ماهان اسدیان