
یه باری همون موقع ها بهش مسیج زدم گفتم که احساس میکنم وسط یه بیابون توی یه شب سیاه تنهام گذاشتی و رفتی و هر قدر هم که صدات میزنم جوابی نمیدی ، برنمیگردی، نیستی... به همون اندازه میترسیدم. ازینکه هیچ وقت برنگرده، ازینکه شب سیاه همیشگی شه...همیشگی شد..برنگشت. چقدر اون روزها غمگین و مستاصل بودم ...همه ی شب عکسش روی گوشیم بود و اشک میریختم... نمیدونم چرا اما ته دلم اون روزها با همه غم اش برام بهتر بود ، چون ته ته اش یه امیدواری وجود داشت... نمیدونم شاید اون از وضعیت الانش راضی تر باشه....
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب
امشب هم از شب های تنهایی ه. این بار درس خوندن در شرایط سخت تری وجود داره. امشب دلم میخواد به جای بیدار موندن و اصرار برای کنار زدن افکار مزاحم, بخوابم و رویاهامو توی خواب ببینم. خیلی وقت بود به بهانه ی بهانه های قدیمی گریه نکرده بودم. یه جور خاصیه. هم غمگینی ه نبود گذشته است و هم یه جور شادی عجیبی ته دل ایجاد میکنه که حالا همچین هم زندگی بد نبوده و یه روزایی توام شور جوانی تو احساس کردی. مسخرس اگر کل این حس به خاطر PMS احتمالی باشه. اوه من باید ازین دلیل اوردن برای کارها و حرفام دست بکشم! حتی اگر PMS هم باشه باز هم احساس "من" ه. دوران طرح هم خوبه. محیط کارم و همکا...
ادامه مطلب